تبلیغات
وروره جادو - نگهش سوی دگر بود و نگاهش کردم
نگهش سوی دگر بود و نگاهش کردم

دیده روشن به صفای رخ ماهش کردم

تا برم ره به دل آن گل خندان چو نسیم

گاه و بیگاه گذر بر سر راهش کردم

همچو آن تشنه که راهش بزند موج سراب

اشتباه از نگه گاه به گاهش کردم

دور از آن زلف پریشان دلم آرام نیافت

گر چه زندانی شبهای سیاهش کردم

حاصل شمع وجودم همه اشک آمد و آه

وانقدر سوختم از غم که تباهش کردم


برچسب ها: شعر، نگهش سوی دگر بود، زلف، تشنه، سراب،  

تاریخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 | 10:43 ق.ظ | نویسنده : amitis kian | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • ملاک گستر